كاش ميدانستي
چقدر چشم به راهت هستم
تا بياي و مرا
دست در دست نسيم
تو به مهماني فردا ببري
اي كه احساسم را تا فراسوي افق ميخواني
پس چرا تنگ بلورين مرا
از لب طاقچه ي مهر و وفا ميراني
باز هم در تب مهتاب دگر ميسوزم
بي تو در تنهايي
كلبه اي ميسازم
باز دل ميبازم
شب شب مهتاب است
چشم مه در خواب است
ومن اينجا نگران
كه مبادا مهتاب
درد پنهان مرا با كس ديگر گويد
و من اينجا تنها اشك غم ميريزم
كاش ميدانستي
كاش
كه من دختر گمشده ي پائيزم...