برویم ودر گوشه بزرگی از تنهایی درونمان شمعی روشن کنیم ....
و آسمان را به تماشا بنشینیم . و دستان خودمان رابگیریم وبه دشتهای
آب که در بیکرانگی عالم از نور ماه میدرخشد،سفر کنیم.
آنگاه پاک و درخشان ازآبهای نور خورده
به بیرون اتاقمان بازگردیم وزندگی کنیم آنچنان که شایسته ماست .
آنجاست که خدا
رادر همه چیز خواهیم یافت ،(هر چند به اندازه خودمان آن را یافته ایم ) آنگاه عشق را
خواهیم یافت ، آنگاه زیستن را خواهیم دانست ، آنگاه خواهیم زیست ، شاید روزی با
آفتابی که از پشت پرده به زندگیمان می تابد گذشته را از یاد ببریم .
شاید روزی به واژه های آمده بخندیم ، شاید هم نه ، کسی چه می داند .
اگر ندانسته زندگی کنیم آن خواهد شد که روزمرگی می خواهد !! ... ای هم دردهای
عالم،ای همه اندوه های نهاد بشری و ای همه غمهای بزرگ ، بر من هجوم بیاورید
که شیرین ترین کلام در جان من تمامت شماست .
من سهم گریستنم را در واژه ها ریختم و در اتاق بزرگ درونم در گوشه بزرگ تنهاییم ،
دشتها گریستم ، دریاها گریستم ، نه بر هجرانی ، که بر انسان گریستم .... چه
سرنوشت سحر انگیز وچه زیبایی عجیبی.
واژه ها گذشتند ، واژه ها گذشتند آنچنان که ابرها آمدند ورفتند ، روزهاگذشتندو .....
امروز و فردامی آیند
تا بگذرند ، بی آنکه ما بتوانیم کاری بکنیم...!
زندگی همواره آمده است ما را دربر گرفته و آرام رفته است