تبليغاتX

 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ....عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .....عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ....عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو .....عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي .....عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار .....در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت .....عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده .....عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل .....عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش .....عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا .....عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده .....عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام .....عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها .....عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب
¸.•*´¨`*•.¸خـــزان.•*´¨`*•.¸.http://k.domaindlx.com/ashchal/MUsic/PedramMusicMaker.MID



 mashgheshgh.blogfa.com

طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي در ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.


روز ها و پیام هـــا



 


***




 

آرشیو

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385

شهریور 1385

تیر 1385

خرداد 1385

اردیبهشت 1385

فروردین 1385

اسفند 1384

بهمن 1384

دی 1384

آذر 1384

آبان 1384

مهر 1384


لینک دوستان

 


سرخوشــان عشق

عشق دریــا

ترانه عشق

گلایه های من در تنهایی

تنها تر از سکوت

غربت انتظار

تنهاي آرام

اشک ستاره

کاوان مهاباد

رویای زیبا

جادوي سكوت

پاییز غم

نفرين

غروب

سوخته دل

سرگردان

سوگل

آبجي

و بعد فرو می افتم در مسیر یک چشمه

باز هم دست هايم به يادت شعر گفت

چشم انتظار نگاهت خواهم ماند

اشک مهتاب

از هياهو گذشته ام..

غربت غروب پائیز

عشق من به

مرا درياب

پرچين راز

پادشاه فصل ها پاييز

عشق و مبارزه

بي كلام

سپهر و ياسي

عشق كسري

پیش از همه تاریکی

هق هق بارون

داش آنـــــکو

ویرانــــگر

پدر خــوانده

ساقـــــی

عشق اخرین حرف مابود

سر زمین

ملیــــــــــنا

سکوت سرد

علی دایی


لوگوی دوستان


آمار وبلاگ


آمار بازديدکنندگان :
کاربران آنلاين :


لینک باکس





زندگــــــی







عاشق و معشوق


 

تا مدتی این وبلاگ به روز نمیشه......... !

 

 

سلام

 

احوال حالتون چه طوره ؟

 

این داســــــتانی رو که امروز براتون میــــــنویسم

 

خیلی وقت  پیش خـــــــوندمش

 

به نظرم داســــــتان قشنـــــگی اومد.

 

فقــــــط شک داشتم بین نوشتنو ننوشتنش اینجــــــــــــــا

 

چــــون هم طولانی بودش . هم از این داستانا کم توی

 

این وبلاگ مطرح شده.

 

 ولی خدائیش داستان قشنگیه.

 

مینویسمش هر کی دوست داشت بخونه...........

 

هر کی هم دوست نداشت   بــــــــــازم بخونه!

 

 در هر صورت دو حالت داره : یا میخونین یــــا ! میخونین...

 

 

 

  و اما  داستان:  

 

عاشق شده بود می دانست

 

درد عشق عمیقی تمام وجودش را گرفته بود می فهمید

 

قلبش پر بود از محبت محبوب

 

برای او جز عشقش ٬ معشوقش ٬ هیچ چیز دیگر معنی نداشت

 

دیگر طاقت نیاورد

 

تاکی می توانست این عشق عمیق را پنهان کند

 

تا کی می توانست تظاهر به بی تفاوتی کند

 

تا کی می توانست جمله ی مقدس دوستت دارم را از معشوقش دریغ کند

 

با چشمانی پر از بی تابی و با قلبی پر از صداقت

 

 و یک شاخه رز سپید به دیدار محبوب رفت

 

رفت تا اعتراف کند به تمام آنچه به او گذشت ٬

 

 به آنچه در دل داشت ٬ به عشقش .

 

در زد

 

صدایش را شنید ٬ همان صدای گرم و پر حرارت

 

در باز شد

 

قامت محبوب در چارچوب در قرار گرفت

 

به چشمانش نگاه کرد ٬ اما زیاد طاقت نیاورد ٬

 

انگار جرات نگاه کردن به چشمان عشقش را نداشت

 

قلبش می تپید ٬ شدید تر از همیشه

 

زبانش به اختیار خودش نبود

 

تمام بدنش می لرزید

 

با همان دستان لرزان شاخه ی گل را به دستان دوست سپرد

 

کمی آرام تر شد

 

جرات گرفت و آرام گفت :

 

« دوستت دارم »

 

ـ عمر دوستی کوتاست به کوتاهی یک نگاه

 

گفت : چشمانت زیباست

 

ـ اگر روزی چشمانی زیباتر از من ببینی چشمانم را از یاد خواهی برد

 

گفت : عشقم پیشکش وجود مهربانت

 

قلبم ٬ روحم ٬ احساسم ٬ صداقتم

 

فدای ذره ای از محبتت

 

مهربانی ات را از من نگیر

 

بی تو ...... می میرم

 

ـ دوران عشق مدت هاست که گذشته

 

عشق حالا دیگر فقط یک رویاست

 

یک رویای دور از واقعیت

 

دوست داشتن تنها حربه ایست برای فریب دلی که پر از غم تنهایی و بی کسی ست

 

احساس مانند نسیم است ٬ می گذرد

 

و عشق...٬

 

یک جوی کوچک که صدای دلنشینش برای لحظه ای دیوانه ات می کند و بعد....

 

دیگر هیچ نیست

 

وقتی به خود می آیی شاید با خود بگویی :

 

«چقدر احمقم و چقدر ساده ٬ در کدامین دنیا سیر می کردم

 

 و به کدامین جسم دل بسته بودم و به چه می اندیشیدم »

  

صداقت جایش را به دروغ داد و مرد

 

عشق جایش را به دورنگی داد

 

دوست داشتن ٬ فریب را جای خود نشاند

 

و احساس .... بازیچه ای شد برای یک نگاه

 

دیگر کنار هم ماندن معنایی ندارد

 

عاشق شدن ٬ عاشق ماندن ٬ عاشق مردن

 

جایی ندارد

 

دنیا پر از عاشقهاست و قلبها تا این حد خسته و تنها

 

وای به روزی که دیگر هیچ عاشقی نباشد

 

وای به روزی که دیگر حتی این عشق دروغین هم نباشد

 

آخر زندگی تنها یک چیزست : مرگ ٬ مرگ ٬ مرگ

 

به دنیا می آییم برای زندگی کردن

 

و زندگی می کنیم برای مردن

 

شاید وقتی به خود بیایی پر از حس تنهایی باشی

 

و پر از احساس تلخ بی کسی

 

تمام وجودت می سوزد ٬ درد قلبت بیشتر می شود و تو...

 

تازه می فهمی که مغلوب زندگی شده ای

 

زندگی تو را هم فریفت و تو هزار و یکمین قربانی زندگی هستی

 

عشق را فراموش کن چرا که عشق چیزی غیر از درد و اشک و آه نیست

 

عشق را از قلبت بیرون کن چون برای معشوق هیچ دردی

 

بالاتر از درد رسیدن نیست

 

و اگر رسیدنی نباشد ....

 

آنقدر سرخورده خواهی شد که دیگر حتی خودت هم برای خودت معنایی نداری

 

عشق را از قلبت بیرون کن

 

و با ذهنی راحت و قلبی خالی از معشوق زندگی کن تا هیچ دردی نداشته باشی.

 

...

 

صدای محبوب می لرزید . عاشق حس می کرد بغضی را که در سینه ی عشقش بود

 

او هم بغض کرده بود وقتی قطره های اشک معشوق بر

 

 روی گلبرگ های نازک رز سپید چکید دیگر

 

طاقت نیاورد

 

بغضش شکست

 

معشوق به خانه رفت و در را بست و عاشق با قلبی پر سوزتر

 

 از قبل پشت در بسته ی خانه ی دوست ایستاد

 

به در تکیه داد ٬

 

می دانست معشوق هم پشت درست

 

نگاهی به غروب کرد

 

با خود گفت : « آیا عشق یعنی همین ؟

 

آیا حرفهای محبوب درست ست ؟؟

 

آیا آتش این عشق خاموش خواهد شد ؟؟»

 

سر به دیوار خانه محبوب می کوفت و زیر لب با همان بغض می گفت :

 

« لعنت بر عشقی که نابود شود

 

لعنت بر نگاه هرزه ای که دلی پاک را اسیر کند

 

لعنت بر زندگی ای که هیچ عشقی در آن نباشد ....»

 

انگار حال خودش نبود . قطره های سرخ خون بر روی

 

 گونه های خیس و تبدارش چکید و با فریادی

 

از آنجا دور شد

 

محبوب با چشمانی پر از اشک از لای در عاشق دلباخته اش را نگاه می کرد .

 

دلش برایش می سوخت اما می ترسید

 

٬ از عشق ٬ از زندگی ٬ از تنهایی از ....رسیدن یا .....

 

با خود گفت :

 

« یعنی چه می شود ؟؟ آخر این قصه چیست؟ آیا باز می گردد؟ »

 

و زیر لب مدام برایش دعا می کرد .

 

نگرانش بود و یک چیز را خوب می دانست این که

 

 او هم دوستش داشت خیلی زیاد ...

 

....روزها گذشت ٬

 

اما از عاشق خبری نشد .

 

معشوق نگران و دلواپس چشم به در دوخته بود و فقط منتظر یک صدا بود

 

می ترسید ٬ با خود می گفت :

 

« چه به سرش آمده ؟ کجاست ؟ »

 

و گاه گله می کرد از بی معرفتی عاشق و مدام می گفت :

 

« درست بود هر آنچه از عشق می گفتم »

 

روزها گذشت ٬ گذشت و باز هم گذشت ٬

 

دیگر حالی برایش نمانده بود . معشوق خسته و بیمار در بستر افتاده بود

 

اما باز هم منتظر بود

 

دلش می خواست لااقل در لحظات آخر فقط یکبار دیگر

 

 ٬ فقط یک لحظه عاشق را ببیند ٬ اما....

 

او هنوز نیامده بود . دیگر توانی برایش نمانده بود

 

غروب بود ٬ به یاد غروبی افتاد که عاشق از پیش او رفت و

 

 او فقط از لای در او را می دید

 

یکباره قلبش به درد آمد و سوخت

 

چشمانش پر از اشک شد

 

زیر لب آرام با خود می گفت :

 

« تنهایم گذاشت عاشق دیوانه تنهایم گذاشت »

 

 

تا اینجاش خســـــــته نباشید

 

 

معشوق چشمانش را بست و دیگر هرگز چشمانش را باز نکرد

 

معشوق .....مرد

 

در آن سکوت وهم بار غروب ناگهان در خانه معشوق آرام به صدا در آمد

 

ده ها بار به در کوبیده شد اما.....

 

هیچ صدایی نمی آمد

 

هیچ کس در را باز نکرد

 

عاشق سبد گلهای رز سپیدش را پشت در خانه معشوق

 

 گذاشت و با چشمان پر از اشک با خود گفت:

 

« تنهایم گذاشت رفت حتی یک لحظه هم منتظر نماند

 

چقدر بی معرفت ست

 

گمان می کردم منتظرم می ماند »

 

و آرام برگشت .

 

معشوق با چشم انتظاری مرد و عاشق با تصور اینکه

 

معشوق به کس دیگری دل بسته ورفته برای

 

همیشه رفت

 

اما....

 

اگر عاشق می دانست در قلب آن خانه معشوق مهربانش

 

 خسته و نگران به خواب ابدی رفته ٬

 

آیا طاقت می آورد ؟

 

آیا باز هم این طور فکر می کرد ؟

 

شاید می مرد یا ....

 

شاید اگر زودتر باز می گشت پایان زندگی معشوق اینگونه نبود

 

 ٬ در حسرت و تنهایی

 

بی آنکه عشق را حس کند یا گرمی محبتی را که هرگز ندید درک کند

 

بی آنکه جسم خسته اش را به آغوشی گرم بسپارد تا کمی آرامش کند

 

بی آنکه ....

 

شاید اگر عاشق هر گز نمی رفت معشوق راحت تر عشق را می پذیرفت اما ....

 

هیچ کس ندانست عاشق به کجا رفت

 

آیا هر گز فهمید بر سر معشوق پاک و بی گناهش چه آمده ؟؟؟؟

 

آیا معشوق را فراموش کرد ؟

 

آیا عشق را از یاد برد ؟

 

آیا .....

 

هیچ کس ندانست عاشق به کجا رفت

 

اما شاید رفت به دیاری تا بیابد معشوقی دیگر را

 

شاید .....

 

و این ست پایان غم انگیز یکی از قصه های تلخ عشق

 

 

شاد باشید دوستــــــــــــــــــــــان

 

خدانگهدارتون

 

شیـــــــوا

 



نوشته شده توسط شیوا در و ساعت

لينک ثابت ||

چشم انتظار

 

 

در شب پر ستاره ؛ در كوچه پس كوچه هاي شهر

 

 

شهر پر از ظلم ؛ شهر پر از ظالمان و مظلومين

 

 

تنها و بي كس ؛ خسته و دل شكسته

 

 

سايه روي ديوار ؛ ديوار ظلمت را ديدم .

 

 

سايه يك مرد عاشق ؛عاشقي كه ديوار را پر نور كرد

 

 

سايه يك مرد عارف ؛ عارفي كه معرف ما بود .

 

 

سايه ي نجات دهنده !

 

 

نجات دهنده مظلومان !

 

 

سايه عشق و محبت !

 

 

شورو شكوه ...

 

 

اي كاش همه اين سايه را ميديدند

 

 

اي كاش همه عاشق بودن

 

 

عاشق آمدنت

 

 

 عاشق تو معشوق 

 

 

صالح المهدي جان ... !

 

 

  بيا منتظرم .....

 

 

  

 



نوشته شده توسط شیوا در و ساعت

لينک ثابت ||



 

مشق عشق


 

وبلاگ من
ايميل من
این سایت را خانه خود کنید
اضافه به علاقه مندی ها

مطالب گذشته


جستجو




برای تــــو

 

شبي از پشت يک تنهايي

نمناک و باراني تو را

با لهجه گلهاي

نيلوفر صدا کردم

تمام شب براي باطراوت

ماندن باغ قشنگ

آرزوهايت دعا کردم

پس از يک جستجوي نقره اي

در کوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گل هايي که

در تنهايي ام روييد

با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبي ترين

موج تمناي دلم گفتي:

دلم حيران و سرگردان

چشماني ست رويايي

و من تنها براي ديدن

زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي

و حسرت رها کردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و

غمگينت حريم چشمهايم را

به روي اشکي از

جنس غروب ساکت

و نارنجي خورشيد وا کردم

نميدانم چرا رفتي؟

نميدانم چرا؟

شايد خطا کردم

و تو بي آنکه

فکر غربت چشمان

من باشي نميدانم کجا؟

تا کي؟ براي چه؟

ولي رفتي

و بعد از رفتنت باران چه

معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يک قلب

دريايي ترک برداشت

و بعد از رفتنت

دريا چه بغضي کرد

و بعد از رفتنت رسم نوازش

در غمي خاکستري گم شد

و گنجشکي که

هر روز از کنار پنجره

با مهرباني دانه بر ميداشت

تمام بال هايش غرق

در اندوه و غربت شد

و بعد از رفتن تو، آسمان

چشم هايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسي

حس کرد من بي تو تمام

هستي ام از

دست خواهد رفت

کسي حس کرد

من بي تو هزاران

بار در هر لحظه خواهم مرد

کسي فهميد تو

مرا از ياد خواهي برد

و من با آنکه ميدانم

تو هرگز ياد

من را با عبور خود

نخواهي برد

هنوز آشفته چشمان

زيباي توام, برگرد

ببين که سرنوشت

انتظار من ، چه خواهد شد

و بعد از اين همه

طوفان و وهم

پرسش و ترديد، کسي

از پشت قاب پنجره

آرام و زيبا گفت

تو هم در پاسخ

اين بي وفايي ها

بگو در اين راه

و انتخاب آن ، خطا کردم

و من در حالتي

مابين اشک و

حسرت و ترديد

کنار انتظاري که

بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاييزي ترين

ويراني يک قلب

ميان غصه اي

از جنس بغض

کوچک يک ابر

نمي دانم چرا؟

شايد به رسم

عادت پروانگي مان

باز براي شادي و

خوشبختي

باغ قشنگ

آرزوهايت دعا کردم.

دعا كردم.........





لوگوی وبلاگ

 




تلوزیون ایــــــــران

 





روز مره





موسیقــــــی






طراح قالب


طراح قالب: امین

ویرایش قالب : شیـــوا

 





http://mashgheshgh.blogfa.com



تبليغات X