|
به نام خالق مهر
آغاز ماه مهر - شروع باران پائيزي - آغاز فصل زيباي خزاني بر تو مبارک باد
سلام
روزها پس از نوروز يکي يکي از پس يکديگر گذشتند.ماهها يکديگر را
پشت سر گذاشتند تا در آستانه دومين جشن ايرانيان قرار بگيريم.بعد
از عيد نوروز--روز مهرگان نيز فرا رسيد و چه خوش بحال کساني که
زاده اين ماه هستند.کساني که زاده مهر نام گرفتند.ماهي که با
آن زمين نيز تغيير ميکند.ماهي که نماد ميزان است.
ماه مهر--ماه عشق--ماه رحمت خداوند--ماه آغازين فصل برگهاي زرد
و قرمز پائيزي--ماه آغاز باران زيباي پائيزي.
قدم زدن زیر بارون و پا گذاشتن روی برگای خشک
خش خش کردن برگا زیر پا ها و سرما خوردن بعد از خیس شدن زیر بارون
خدائیش خیلی لذت بخشه ...
میدونین :
پاييز عين ريزش خطاها و گناهان و ميزان شدن ميزان ما متولدين ميزانه
پس من دوسش دارم.
خوشحالم که خزان (مشق عشق) یه خزان دیگه رو داره شروع میکنه.
اونم خزانی که با شروع ماه مبارک رمضان مزین شده .
امیدوارم که ضیافت و خزان خوبی پیش رو داشته باشید......
زرد است که لبريز حقايق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي
پاييز بهاري است که عاشق شده است

خب بگذریم یه معما میگمو رفع زحمت میکنم که شما هم بی کار نمونین :

يه بنده خدايي راننده کاميون بود.
اين بنده ي خدا تو اردبيل بارگيري کرده بود و داشت به قصد تهران از
جاده رشت قزوين رد مي شد.
راننده حسابي خسته شده بود. خدا خدا مي کرد که زود تر
ظهر بشه و به بهانه ي نهار هم که شده
يه نيم ساعتي استراحت کنه. خلاصه به هر زحمتي که بود چند
ساعتي که مونده بود به ظهر
رو گذروند تا اينکه ظهر رسيد به بقعه ي امام زاده هاشم.
براي نهار نگه داشت..
خيلي خسته بود. واسه همين شاگردش رو فرستاد که بره
و دو پرس چلوکباب ( ) مشتي بگيره و بياره که نوش جان کنند
تو اين گير و دار راننده ي مورد بحث ما تا شاگردش بره و غذا بگيره،
از خستگي مفرت روي فرمون خوابش برد
. قصه همين جا تموم نشد.
اقا داشت خواب مي ديد. خواب مي ديد که داره تو اين جاده مي ره به سمت تهران
که يه دفه يه بچه مي پره جلو کاميونش و اين آقاي
راننده هم به طبع ديگه کاري
از دستش بر نمي اومده و بچه رو با اسفالت خيابون يکي مي کنه
زمان توي خواب اين بنده ي خدا پيش مي ره و آقا تو دادگاه محکوم
به اعدام مي شه. وقت اجراي حکم مي رسه.
پاي چوبه ي دار ... روي چهارپايه، طناب دور گردن.
همه چيز حاضر و آماده
مامور اجراي حکم مي خواد فرمان کشيدن چهار پايه
رو بده که همين موقع شاگرد
با دو پرس غذا بر مي گرده و مياد که راننده رو از خواب بيدار کنه که
بيان و نهار بخورن... اما راننده قصه ي ما فکر
مي کنه که چهار پايه رو کشيدن ...
همونجا سکته مي کنه و همونجوري گشنه جان به
جان آفرين تسليم مي کنه و مي ميره.
سوال اينه که اين قضيه که من براتون تعريف کردم يه دروغ شاخدار بود...
حالا ثابت کنيد که اين داستان دروغه...!
میتونــــــــــــــــــــــی ؟ اگه میتونی بسم الله.
شـــــاد باشید دوستـــان
خدانگهدارتون
شـیوا
نوشته شده توسط شیوا در و ساعت
لينک ثابت
||
|