جناب دکتر عبدالله جاسبي ، سلام
من يکي از دانشجويان دانشگاه آزاد شما هستم ،
امسال سال nاُم من است.
به اين فکر افتادم که چرا تا به حال براي شما که اين قدر
زحمت کشيده ايد نامه ننوشته ام.
البته اين ايده بعد از ديدن کارتون "جودي ابوت " به ذهنم رسيد.
او در نامه هايش " آقاي پندلتون "را " بابا لنگ دراز " صدا مي کرد.
شما لنگ هايتان تناسب دارد فقط ناحيه ي شکمتان مقاديري
نافرم مي باشد که من هرچه فکر کردم
شما را "بابا شکم گنده" يا " بابا خيکي " صدا کنم ديدم بر زبانم نمي چرخد
و خدا را چه ديدي شايد عاقبت ما هم مثل همين کارتون شد و به هم رسيديم 
و به اين فکر افتادم که شما را همان "عبدالله" صدا کنم و وقتي خيلي با
هم صميمي شديم به شما "عبدلي" بگويم
بابا عبدالله ،اينجا ما حالمان خوب است ، شب ها دور هم جمع مي شويم و
به زور هم که شده مي خنديم و خلاصه که ملالي نيست جز دوري شما
ما همه اش به ياد شما مي افتيم که چقدر خوبيد که اين دانشگاه را ساختيد تا ما
آواره ي کوچه و خيابان نشويم و با اعتياد مبارزه کرديد و با ايدز هم مبارزه
کرديد و با قرص ها هم که در حال مبارزه هستيد.
تو رو خدا مواظب خودتان باشيد مي ترسم آخر موش شما را بخورد.
باباعبدالله خيلي دوست داشتم که شما سري هم به ما بزنيد و
يک روز را با هم در دانشگاه بگذرانيم.
صبح از لاي درخت هاي خيلي سر به فلک کشيده رد شويم و
با گنبد هاي مسجدمان يک سلام و
عليکي داشته باشيم و بعد به دانشکده برويم...
عبدالله دستت درد نکند، آن کلاس هاي ته راهرو را خيلي بزرگ
ساخته اي و آدم دلش نمي گيرد
بابت ساختن نمازخانه ي برادران نمي دانم چطور از تو تشکر کنم .
همه اش به اين فکر مي کنم که اگر تو نبودي و اين نمازخانه را نساخته بودي ،
اين همه بو را کجا بايد نگهداري مي کرديم؟
راستي کف دانشگاه را هم ليز ساخته اي ،
خيلي فاز مي دهد ، آدم را ياد خارج مي اندازد.
عبدالله استاد هايمان هم خوب هستند ،
ولي گاهي منافق بازي در مي آورند و اذهان ما
را متشنج مي کنند و پشت سرت چه غيبت ها که نمي کنند.(وای ! وای)
ولي تو خون خودت را کثيف نکن.
ما داريم با آنها مبارزه مي کنيم و هرچه مي گويند درس بخوانيد ما نمي خوانيم
تا حاليشان کنيم دنيا دست کيست؟ که "جاء الحق ذهق الباطل"
عبدلي جان ، دوست دارم به دانشگاهمان بيايي
تا ناهار را دور همي در سلف بخوريم.
البته صد افسوس که نمي شود ، چون سلف ما خواهران و برادران دارد...
عيبي ندارد تو بيا ،
ما غذايمان را مي آوريم پشت پنجره ي سلف و همينطور که با هم باي باي مي کنيم و
لبخندهاي مليحانه مي زنيم ناهار را کوفتمان( نه ببخشید نوش جان) مي کنيم.
البته تو معده ات ضعيف است و دفعه ي اولت مي شود
که غذاي سلفمان را مي خوري و
چون تمام عمر فقيرانه فقط نان و بيفستروگانف خورده اي شايد معده ات شوکه شود
من مي گويم تو ناهار را در بوفه بخور...همان که خودت ساخته اي ... يادت نيست؟
چون آنجا هم نمي توانم در کنارت باشم از همين الآن سفارش مي کنم که ساندويچ
که دادند دستت توفقط بخور، لازم نيست نگاهي به محتوياتش بيندازي
که ما اين کار را قبلا زياد انجام داده ايم
عبدالله بعد از آن به محوطه مي رويم که شبيه پارک است ؛
از بس آدم قدم زن در آن وجود دارد
حرف آخر اينکه اگر آمدي اين طرف ها تو رو خدا به فکر سوغات براي ما نباش
که در اين n سال هرچه ما و پدرانمان زور زديم تا از خجالت
همين دانشگاه در بياييم نشده
فقط اگر زحمتي نيست سر راهت يک شانه براي رئيس دانشگاهمان بياور ،
که خيلي وقت است که بضاعت خريدش را ندارد و ما هم هرچه شهريه
مي دهيم باز تمامو کمال خرج خودمان مي کند و يک شانه هم نمي خرد
ديگر سرت را درد نمي آورم ، در پايان اين یک بیت
را برايت مي نويسم که همين امروز سرودمش:
گل سرخ و سفيد و لوله لوله
فراموشم نکن جاسبي کوتوله

راستي عبدالله، سوژه ي خوبي بود براي نوشتن ،
فقط حیف که اکثر ما ها خوب نمیشناسیمش...!
شاد باشید دوستـــــــان
خدانگهدارتون
شیــوا
نوشته شده توسط شیوا در و ساعت